X
تبلیغات
رایتل
الهه و چراغ جادو
 


 
 

الهه و چراغ جادو

   
 

 

   
داستان دنباله دار من (قسمت ششم)


هلیا به طرف حیاط رفت . شکوفه هم دوان دوان به دنبالش آمد و دستش را گرفت . دستان شکوفه قوت قلبی برای هلیا بود و در دلش بسیار از او سپاسگذار شد . دو پسر در حیاط ایستاده بودند . شکوفه دست هلیا را رها کرد و پاهای پسری با چشمان سبز و موی نسبتا روشن، قد متوسط و هیکل استخوانی را در آغوش گرفت و گفت : عمو سامان بیاین تو خونه.

سامان او را بغل کرد و گفت : نه عمو میخوایم این داداش نامردتو ببریم از دستش راحت شی.

علی که اندامی ورزشی با موهای مشکی اتو شده به بالا داشت و به نظر میرسید یکی دو سال از امین و سامان کوچکتر باشد با هلیا دست داد و لب هایش را به لب او نزدیک کرد ولی هلیا ناخودآگاه خود را پس کشید . علی با تعجب پوزخندی زد و گفت : سامان یه خبرائیه . امین شرم اش گرفته!

سامان شکوفه را زمین گذاشت و با لبخندی شیطانی بر لب به طرف آنها آمد و گفت: "دست کن اونجاش ببین چه خبره . داره یا نداره"

علی : امینو  [...] چرا زودتر به ما نگفتی؟! ما حق آب و گل داشتیم . ای ای ای!

هلیا وا رفته بود و نمیدانست چه کند . سعی کرد الکی لبخند بزند ولی هر کار میکرد حالت طبیعی خود را نمیتوانست حفظ کند . سامان حیرت زده گفت : رنگ ات چرا پریده؟ علی بیا لختش کنیم نگاه کنیم شک برطرف شه . انگار موضوع جدیه

هلیا به اطرافش نگاه کرد . اصلا متوجه رفتن شکوفه نشده بود . کمی خود را جدی گرفت و گفت : "بچه ها حوصله مسخره بازی ندارم حالم خوب نیست" و روی سکوی جلوی در هال نشست . علی و سامان نیز کنار او نشستند . سامان دست دور گردن هلیا انداخت و گفت : چی شده؟

هلیا بغضش گرفته بود . امین اهل گریه کردن نبود پس او هم نباید گریه میکرد . علی گفت "یه دور که بزنیم حالت سر جاش میاد"

هلیا خیلی سریع آماده شد و با هم از خانه خارج شدند . علی و سامان هر کدام با یک موتور آمده بودند . هلیا پشت سر سامان سوار شد . به نظر میرسید او کمتر از علی اهل جانگولک بازی های پسرانه باشد . ولی سامان دست کمی از علی نداشت . آنچنان تند میراند که اگر هلیا دختر بود بدون شک روسری بر سر او باقی نمی ماند . هلیا از ترس شدیدا به سامان چسبیده بود . سامان برای اینکه صدایش به گوش برسد با صدایی شبیه فریاد گفت : حال میکنی برای خودتا !

هلیا نخواست کم بیاورد . جواب داد : اوه چه جورم! اصلا یه چیزی میگی یه چیزی میشنوی.

جلوی پاساژ نگه داشتند . اینجا بخش آسان ماجرا بود . دیگر پسرها کاری به کارش نداشتند ، قدم میزدند و سوژه ای را نشان میکردند و به تیپ و قیافه اش می خندیدند . برای هلیا بسیار جالب بود که از دید یک پسر به دختر ها نگاه کند. ببیند که پسرها به چه چیز هایی توجه میکنند و به چه چیزهایی میخندند . دوستان امین هم که کمپانی این جور رفتارها بودند. میشد که ده دقیقه جلوی ویترین مغازه ای به دختری نگاه کنند و منتظر شوند صورتش را برگرداند تا آن را با تیپش مطابقت دهند و در نهایت جمله ای مانند "نوچ! مالی نبود" را حواله اش کنند . یا در جایی مناسب مستقر شوند و به امر شیرین دید زدن مشغول شوند . در جریان دید و بازدید پاساژی، دو دختر از کنار آنها رد شدند . یکی از دخترها که پالتو کوتاه مشکی و بوت ساق بلند پاشنه میخی داشت و قسمتی از موی بلند خرمایی رنگش را از شال خود آویزان کرده بود رو به هلیا گفت : خوشگله ساعتت فروشیه؟

هلیا به او نگاه کرد . واقعا زیبا بود . ولی اداهای کجی داشت . مرتب با عشوه سرش را تکان میداد تا موهای روی صورتش را کنار بزند . هلیا که بدجور جو پسرانه او را گرفته بود لبخند زد و کش دار و با ناز گفت : نه عزیز دلم!

دختر با بلبل زبانی جواب داد : خیلی هم دلت بخواد یکی مثل من بهت گفته ساعتت فروشیه

هلیا محکم جواب داد : "هم تو هم اونا غلط کردند" و سپس لبخند ملیحی را با آن همراه کرد

در اینجا سامان و علی وارد بحث شدند و جوری جمع سه نفره با دختر خانم پسر خاله شدند که در نهایت دختر خانم به هلیا گفت : شماره تو بده اگه مشکلی برام پیش اومد باهاتون در تماس باشم

هلیا با دست پاچگی گفت : گوشی ندارم

: خب گوشی منو بردارین خودم بهتون زنگ میزنم

هلیا کمی فکر کرد . چه داداش و چه دوست، امین حق نداشت به دختری غیر از او پای دوستی دهد . رودرباستی را کنار گذاشت و گفت : عزیز! من خودم یه دونه اش دارم که یه تار موی فر فریشو با صدتا دختر عوض نمی کنم

دختر که حسابی ضایع شده بود غرغر کنان دست دوستش را گرفت و جدا شد . صورت هلیا از شرم سرخ شده بود . علی و سامان کمی آبروداری کردند و همین که آنها چند قدم فاصله گرفتند یکباره با صدایی شبیه پوف خندیدند.

از آن طرف امین روی تخت دراز کشیده بود و موبایل هلیا را چک میکرد . بعضی از اسم های ذخیره شده در گوشی نظیر پیشی، مزاحم، و ننه ی هوشنگ حقیقتا امین را غلغلک میداد که به شیطنت هایی دست بزند ...


توضیحات

____________________________

بابت دیالوگهایی که توی این قسمت گفته شده از همگی معذرت می خوام ولی چاره ای نیست . نمیتونم یه بچه خلاف رو مودب جلوه بدم

صبح سه شنبه خانواده رفتند مسافرت که من با دل راحت چهارشنبه سوری رو استاد کنم . فرداش هم به خاطر جلسه استانداری مجبور شدند برگردند


12:56 ق.ظ | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [19]
 

 
آخرین یادداشت ها
غمی نداری بزی بخر
اخبار
گاهی گمان نمیکنی که میشود اما میشود
نمی خوام نمیام
تعبیر حاملگی من
چهارشنبه سوری در وقت اضافه
خورشید و کوه و رودخونه
فلکه یا.را.نه ها
ضامن
کلاغ پر گنجشک روی بوم پر
پیوندتان مبارک
پدیده ای به نام داربی
یه کاری که هیچوقت تصمیمشو نگرفتم
[ بدون عنوان ]
عقده ی پیشنهاد نوشتن


آرشیو
آبان 1391
مرداد 1391
مهر 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387


موضوع بندی
لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
آموزش زبان کره/ jang geun suk 4 ever
باحالترین وبلاگ کره برنا
mp3 jang geun suk
پیشگویی
آرام
مهشید
داستانهای ماهک
لیا
نارسیس

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
62848

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com