X
تبلیغات
رایتل
الهه و چراغ جادو
 


 
 

الهه و چراغ جادو

   
 

 

   
رفیق خوب روزها

 

بعد از سوار شدن پشت وانتی که دوتا مرغ عشق جلو نشسته بودند و انگاری با سواری کورس گذاشته بودند و یادشون رفته بود اینایی که پشت نشسته اند یخچال نیستند ولی از سرما یخچال شدند (همیشه با وانتشون وسایل سنگین بار میزنند) ، رسیدم خونه و دوش گرم و اومدم شام غریبان رو غریبانه بخوابم آخه همه رفته بودند شیراز که دیدم ظرف طاهره خانم توی سینکه . اینقدر من روی این ظرف حساس بودم که فقط با انگشت و ریکا شسته بودمش یه وقت خش بر نداره . با سلام و صلوات روز 13 محرم ظرف به صاحابش رسید و با هم رفتیم خونه عمه عزیزه (مامان رضوان) . حالا من میخوام آدرس اونجا رو بدم میگم اسم خیابونش یه چیزی "شبیه" عبدالمهیمنه ولی نه دقیقاًآآآآ. بعد از کلی فکر عبدالرضا گفت ... وای خدا باز اسمش یادم رفت .. هااااااااا . میر علمدار (چقدر شبیه).  خونه عمه میخواستم نماز مغرب بخونم طاهره و رضوان میگفتند چرا قلدری ایستادی (آدم تپل با لباس بافتنی پُف میخوان زیر چادر ظریفتر از این در بیاد) . با همین هیبت رفتیم سفره حضرت رقیه و طاهره عبای محبوبه پوشید و اینگونه بود که حضرت رقیه یکی از آرزوهای طاهره خانم رو برآورده کرد . وقتی میخواستیم از کوچه خونه محمودینا رد شیم یهو کرم فوضولی طاهره لولید و خیلی سریع کرمای منم بیدار شدن و هی میگفتند زنگ خونشونو بزنیم در بریم و مطمئنا محمود خونه نبود که مچمونو بگیره (شب آشی بچه های وب بود) .  تا دم در و زیارت گیم نت هم رفتیم ولی یهو خانم عبایی دست خانم چادر ملی گرفت و برگردوند . خونه عمه اوضاعی بود . چند نفر توی کوچه در مورد رضوان (برای استخدام) تحقیق میکردند و از همشون قول گرفته بودند به ما خبر ندن و یکی یکی همسایه ها دزدکی میومدن خونه عمه و گزارش میدادند و مثل خلافکارا یواشکی در میرفتند . یکیشون که از حرف داشت میپکید از دم در چیزایی که پرسیده بودنو جوابایی که داده بود مثل چشمه فوران میداد . منم با دستای توی هوا میگفتم یا حضرت رقیه! اشتباه شده! من بودم! خواستگاره نیت من بود. بعد از اون عبدالرضا اومد دنبال طاهره و حدود ساعت ده شب با عمه عزیزه و نرگس و محبوبه رفتیم ریشهر برای سینه زنی و تعزیه . اونجا خیلی خوشمزه منو نرگس روی صندلی نشستیم و سینه زنی بوشهری نگاه کردیم . شب تاسوعا توی امامزاده عبدالمهیمن توی دلم عقده شد سینه زنی ندیدم آخه امسال از دست دخترای خل ، بین قسمت آقایون و خانم ها دیوار فلزی کشیده بودند . بین دیوار ها یه فاصله 5 سانتی آزاد بود این دختر دبیرستانی و راهنمایی ها از این شکافه نگاه میکردند و هر کدوم یه موبایل دستشون به دوس پسراشون تل میکردند که بدونن کجا ایستادن و چی پوشیدن و اونا رو به دوستاشون نشون میدادند میخندیدند و موقع یزله هم دعوا شد و یزله تو هم پیچید . این تعزیه که شب 13 محرم برگزار میشه مربوط به زمانیه که زنان یه طایفه رفته بودند شهدای کربلا رو شبانه به خاک بسپارند . وسطای تعزیه دلم میخواست زودتر تموم شه بریم خونه بخوابیم آخه ساعت 3 شب بود . ان شاء الله سال دیگه به همراه دوستان توی مراسم امام حسین شرکت کنیم

 

حدیث امروز:

هر کس به شما نیکی میکند تلافی کنید و اگر نمی توانید ، دعایش کنید تا مطمئن شوید که تلافی کرده اید (حضرت محمد)

پیشنهاد امروز:

این روزا فصل یه گیاه خودرو به اسم توله اس (در مورد شهرای سرد ایام بهار رشد میکنه) که اونو خورد میکنند و میپزند و مثل اسفناج با ماست میخورند . میگن خاصیتش اینه که طبع گرم داره

 

07:31 ب.ظ | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [16]
 

 
آخرین یادداشت ها
غمی نداری بزی بخر
اخبار
گاهی گمان نمیکنی که میشود اما میشود
نمی خوام نمیام
تعبیر حاملگی من
چهارشنبه سوری در وقت اضافه
خورشید و کوه و رودخونه
فلکه یا.را.نه ها
ضامن
کلاغ پر گنجشک روی بوم پر
پیوندتان مبارک
پدیده ای به نام داربی
یه کاری که هیچوقت تصمیمشو نگرفتم
[ بدون عنوان ]
عقده ی پیشنهاد نوشتن


آرشیو
آبان 1391
مرداد 1391
مهر 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387


موضوع بندی
لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
آموزش زبان کره/ jang geun suk 4 ever
باحالترین وبلاگ کره برنا
mp3 jang geun suk
پیشگویی
آرام
مهشید
داستانهای ماهک
لیا
نارسیس

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
62848

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com