الهه و چراغ جادو

   
 

 

   

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
گاهی گمان نمیکنی که میشود اما میشود


از وقتی برای کنکور ارشد ثبت نام کردم همش به خدا میگفتم دانشگاهم به نتیجه خوبی برسه . اینقدر مطمئن بودم قبول میشم انگار هیچ واقعیتی واقعیتر از این نیست . تا اینکه نتیجه اول کنکور آزاد اومد. من توی بازار قدیمی بودم که پسرعمه ام پیامک داد -مردود- منم نامردی نکردم بدون رودرباستی زدم زیر گریه . آقایون مغازه دار هی دلداری میدادند و میگفتند خب مردود بشی چه اشکال داره شهریور دوباره امتحان میدی ! کمی بعد نتیجه تکمیل ظرفیت آزاد اومد . کامپیوتر ما نکبت زده بود تو سایت نمی رفت . یعنیااااااااااااااا همه سایتا رو فول باز می کرد جز همین . علی زنگ زد گفت تبریک میگم بوشهر قبول شدی!!! بوشهر اصلا اسمش توی دفترچه نبود! اینجوری شده بود که بعضی شهرها فقط برای تکمیل ظرفیت اجازه پذیرش دارند که خوشبختانه بوشهر برای روانشناسی بالینی اعلام نیاز کرده بود . دانشگاهمون روبرو آتشنشانیه . قرار بود کلاسها توی دانشگاه تکمیلی که طرف استادیومه برگزار بشه ولی ما که هفته پیش همون آتشنشانی رفتیم . حالا خانواده ما تقسیم شده : مامان و رضا شیراز / من و بابا بوشهر . البته بابام نخودیه . کی فکرشو می کرد؟! گاهی گمان نمیکنی که میشود اما میشود


حدیث امروز :

چنین گفت زرتشت اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن ...اگر کسی را دوست داری خردش نکن... اگر دستی را گرفتی رهایش نکن... مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند


پیشنهاد امروز :

دخترانه => مثل گذشته برای عروسکت لباس بدوز

پسرانه => روشن کردن ماشین بدون سوئیچ رو یاد بگیر . دونستنش بهتر از ندونستنشه


06:22 AM | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [0]
 
نمی خوام نمیام


نمی دونم با این اتفاقی که افتاده میشه نتیجه اخلاقی گرفت که وقتی توی یه جمع غریبی توی اون جمع داخل نشو یا نه . چند روز پیش پویا تل کرد و گفت با خواهرش و پسر دایی اش و چند تا از دوستای خواهرش میخوان برن سالن بولینگ و دوست داره منم بیام . پویا همونه که یه بار باهاش توی جمع بچه های وب اومدم . اون هم دانشگاه شیراز قبول شده و خانواده اش مثل ما کوچ کرده ان شیراز . قرار شد من برم خونه شون تا قبل از اینکه دوستای سارا (خواهرش) بیان من با سارا و خانواده اش بیشتر آشنا شده باشم . با اجازه تون قرار بود ساعت هفت و ربع اونجا باشم ولی من ساعت هشت آماده شدم و یه سره رفتم مجتمع ستاره فارس که طبقه سومش برای بازیه . وقتی رسیدم اونها هم پیش پای من رسیده بودند . پویا دوست داشت من با خواهرش مچ بشم و سعی میکرد از من فاصله بگیره تا من با دخترا راحتتر دوست بشم . از طرفی من اصلا نمی تونستم با اونا کنار بیام . دخترا کنار هم ایستاده بودند و خودشون با خودشون حرف می زدند که من توشون وارد نمی شدم و اصلا حرفاشون برام جذاب نبود . پویا و پسرخاله اش هم به دیوار تکیه داده بودند . من کنار پویا ایستادم . پویا هم هی به سارا میگفت خانم دکتره من اینجاستا . بیا ببرش پیش دوستات . از اینجا رونده از اونجا مونده بودم! رفتیم توی سالن بولینگ و هی فوضولی کردیم و با دکمه های مانیتورهایی که اونجا بود ور رفتیم . یه سری کفش اونجا بود که شب نما بود و نور میداد که باید اونا رو می پوشیدیم . پویا همچنان از من فاصله می گرفت و منم از ترس اینکه باز مزاحم سارا بشه به رو خودم نیوردم ولی یه لحضه این بشر نیومد کنار من بشینه . پویا پسر شلوغ و شادیه . هر کی می خواست توپو بزنه جمعیت تشویق رو به راه می انداخت . و وقتی اون بطری ها رو می انداختیم همه دست و هورا می زدیم . من دوست داشتم وقتی توپم به طرف بطریها می ره مثل این یارو پرتاب دیسکه هستا... اسمش حدادی فر بود چی بود؟ ... دوس داشتم مثل اون همینطور که توپه می رفت بگم برو لعنتی بروووووو . پسر خاله هه یه جوری بود . من ازش خوشم نمیومد برا همین بهش توجه نمی کردم ولی معمولا اون کنار من می نشست . چشماش سبز بود و موی کوتاه و روشنی داشت ولی فکر نکنین خوشکل بود آ . خیلی معمولی بود . این و یکی از دوستای سارا خوب با هم لاس می زدند . بعد از اون خواستیم بریم رستوران که همون طبقه سوم بود ولی من داشتم می پکیدم به پویا گفتم بریم دستشویی . چقدر هم طول دادم پویا هم هی مسخره بازی در میورد که چه خبر بود؟ موقع نشستن روی صندلی های رستوران باز پویا می خواست منو بین دخترا جا بده ! ولی فقط پسرخاله اش و یه پسر دیگه که تازه بهمون اضاف شده بود ننشسته بودند .بازم من هیچی نگفتم و دندون رو جگر گذاشتم . دیگه مجبورکی!!! کنار من نشست چون اگه نمی نشست پسر خاله می خواست پیشم بشینه . چهارتا دخترا از یه ظرف غذا و چیپس خوردند و پسرخاله و دوستش با هم و پویا هم با من هم غذا شد . منو اون با غذامون کلی بازی کردیم . مسابقه ی کی چنگالو زودتر رو چیپس می بره بازی کردیم و بهم مرغ تعارف می کرد و منم که دلسترمو زود خورده بودم نی ام رو توی نوشابه پویا گذاشتم . من حواسم به بقیه نبود و به حرفاشون گوش نمی دادم . یهو پویا بلند گفت : منو الهه با هم دوست دختر دوست پسر نیستیم ، من هیچی ولی دوست ندارم راجع الهه حرف بزنید . به بهانه اینکه می خوام سالاد بگیرم سرمو بردم جلو سر پویا و گفتم چه خبره؟ گفت پسرخاله اش و اون دختره که با هم لاس می زدند راجع منو اون تیکه می پرونند . دقیقا مثل این بود که روباهه دستش به انگور نمیرسه میگه انگورش ترشه حس میکردم به خاطر پویا جرات نزدیک شدن بهم نداشت و با تیکه پروندن می خواست خودشو خالی کنه .بعد از شام بقیه رفتند پارکینگ مجتمع که ماشینو بیارند پویا خواست بره دستشویی منم منتظرش موندم . وقتی برگشت گفت چرا با اونا نرفتی؟ دیگه من قاط زدم گفتم در این مواقع میگن ممنون نه اینکه برو برو . بعدشم هر کاری که از اول زندگیش انجام داده بود جلو چشمش اوردم . میگم : هی منو پاس میدی طرف سارا . من این وسط چی ام؟ میگه : "توپ" . بزنیییییییییییییییش! همین که دوست سارا رو رسوندیم و پیاده شد پسرخالههه با مسخره گفت شماره چشم این دوستت چنده؟ وقتی میخواست توپ بزنه عینک میزد.توپ به اون گنده ای رو نمیبینه؟! گفتم غیبت نکنین . پویا هم گفت خانم دکتر میگن غیبت نکنین کسی حق نداره غیبت کنه . منو که رسوندند پویا پیامک داد و گفت همگی فکر کرده بودند من ۱۹ـ۲۰ سالمه . گفت پسر خاله اش میگفت من تهرونی حرف میزنم و خودمو دارم به پویا می چسبونم . پویا هم زده بود تو ذوقش . چه غلطی کردم با اینا رفتماااااااااا . حالا به پویا میگم بریم حافظیه . اینم دوست داره منو با سارا مچ کنه صاف رسوند به سارا . سارا هم به دوستاش گفت که بریم حافظیه . نمی خوام نمیام








7:20 PM | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [0]
 
تعبیر حاملگی من

حاملگی من برمیگرده به زمانی که کنکور سراسری داده بودم و کنکور آزاد هنوز وقت امتحانش نرسیده بود . خواب دیدم توی اتاق درد زایشگاه روی یونیت مخصوص خوابیدم و خیلی باقلوا بچه ام به دنیا اومد . به مامانم که گفتم گفت وایییییی الهه تو قبل اینکه نتیجه کنکور اولیه (شش-هفت سال پیش) بیاد هم همین خوابو دیده بودی رفتی تعبیر خواب نگاه کردی نوشته بود : هر کس حامله است به این معناست که غمی دارد و اگر فارغ شد خوب است یعنی از غم خلاصی یابد . مامان ما تعبیرش روی قبولی دانشگاه سراسری بود ولی نه که من رشته مامایی خوندم اطلاعاتم زیاد شده خوابمم پر مایه تر شده ... یعنی از رو نکبت یه چی به خواب امسال ما اضاف شد و اون این بود که وقتی بچه ام به دنیا اومد من خوشحال بلند شدم که برم توی بخش بخوابم یهو تو خواب یادم اومد جفتم هنوز نیومده! جفت به طور معمول ۳تا۵ دقیقه بعد از بچه میاد . بهشون گفتم گفتند اشکال نداره تو برو توی بخش اونم درست میشه. فکر میکنم طبق شواهد من قراره دانشگاه آزاد قبول شم چون همه چی حله فقط مونده که جفته بیاد و کنکور آزاده رو بدیم که کاملا فارغ بشیم. خیر سرمون یه خواب دیدیم اینهمه تبصره بهش اضاف شد! انتخاب شهر برای آزاد رودهن تهران زدم . هر جا که انتخاب کنیم باید همونجا هم کنکور بدیم . امتحان خیلی آسون بود . نصف اش عین جمله ای که خونده بودم سوال داده بودند فقط یه قسمتش جا خالی داشت که با چهارتا گزینه پر میشد . اگه بعد از کنکور سراسری امتحان داده بودم به خیلیاشون جواب میدادم ولی در کل خوب دادم . طبق معمول درس روانشناسی بالینی رو که گمونم ضریب سه داره رو ریدم که مسئله ای نیست چون هیچوقت توی این درس امیدی به من نبود . درس روانشناسی شخصیت هم جزء کنکور آزاد بود که توی سراسری نداشتیمش و من نخونده بودم . غیر از این دوتا بقیه شون خوب دادم . وقتی از سر جلسه پا شدم بابائیم دم در حوزه منتظرم بود و آمار بچه هایی که امتحان داده بودند داشت . میگفت همه کلاس کنکور رفته بودند و میگفتند کاش اینهمه نخونده بودند سوالا رو مث آب خوردن جواب دادند . بابام امیدی به قبولی آزادم نداره . میگه بزرگترین اشتباهت این بود که با بچه های تهران رقابت کردی . بین اونهمه آدمی که اومده بودند ۱۸ نفر قبول میشن . ولی من هنوزم به دلم اومده قبولم (ای کارد بخوره به اون دلت؟!) امتحان سراسری رو خیلی خراب کردم . میشه گفت تنها کسی بودم که بعد از جلسه رفتم یه جای خلوت رو نیمکت وسط علفای دانشگاه خلیج و زدم زیر گریه از اون گریه های هق هقی تا سبک شدم آخه موقع جواب دادن به سوالا وقت گریه کردن نداشتم . اوایل خرداد نتیجه مجاز/غیر مجاز کنکور سراسری میاد که میدونم مجاز میشم ولی به رتبه ام امید چندانی ندارم . تا دو هزار مجازه . چند روز پیش خواب دیدم رتبه ام شده هزاروپونصد و اینقد گریه کردم که از خواب بیدار شدم . چاره ای نیست باید منتظر بمونیم

06:41 AM | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [0]
 
چهارشنبه سوری در وقت اضافه

 

چهارشنبه سوری امسال خیلی آنتیک بود . دوست پسر سابق خواهر شوهر دوستم ازم خواستگاری کرد ! مشخص بود از ایناست که حسابی مخ میزنه. اومده بود برامون ترقه بیاره . فکر کن اگه جور شده بود و بعدا می پرسیدند با شوهرت چطور آشنا شدی چقدر ضایع بود که جواب بدی تو چهارشنبه سوری  برعکس همیشه که مامانم خودشو کل کل میکنه که منو بفرسته خونه بخت اینبار سریع گفت به درد تو نمی خوره . منم خوشحال گفتم چشم . فرداش کله سحر اومد سر تختم گفت عذاب وجدان گرفته و شب خواب نرفته تا صبح بشه و بگه یا دختر قبول نمیکنه یا ننه ی دختر ! یه اتفاق ضایع دیگه هم تو چهارشنبه سوری افتاد . با چند نفر گرد ایستاده بودیم داشتیم با سیگار یکی ترقه هامونو روشن میکردیم که یه ترقه افتاد وسط گل مجلسمون . همه پراکنده شدند غیر یه نفر . منم هول شدم روم به دیوار ببخشینا طی یه عملیات بشر دوستانه پسره رو بغل کردم با خودم کشوندم یه طرف . حالا که از منطقه خطر دور شدیم یهو متوجه شدم هنوز تو بغل پسره ام ! دوستم از بس خندید که صورتش سرخ شده بود اون شب مرتضی پیامک داد که ببینه هنوز منفجر نشده باشم . منم این ماجرا رو براش تعریف کردم . نفهمیدم چرا اینقدر داغ کرد و یه عالمه دعوام کرد و گفت قول بده دیگه از این کارا نکنی . منم گفتم از سر عمد نبوده که بخوام قولی بدم . بعدشم برای حرص دادنش از هیکل توپ پسره و فشن قشنگ موهاش تعریف کردم تا هفت پشتش بسوزه 

جوجو1: خونه رضوانینا دارم این پست رو مینویسم فعلا کامپیوترم خرابه.امروز باهم رفتیم فیس بوک عضو شدیم ولی اونقدرا جذابیتی نداشت که اینقدر تو بوقش کردند نه؟ به نظرم کلوب بعضشه

*بعضشه اصطلاح بوشهری به معنی بهتره

جوجو2: من هنوز اتفاقات قبلی رو وقت نشده بنویسم. نه از کنکوری که دادم و نه تحویل سال. حالا هم که سیزده به در اضافش شد


08:49 AM | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [0]
 
خورشید و کوه و رودخونه


اینقد اتفاقات افتاده که حوووووووووصله ام نمیشه بشمارمشون چه برسه به اینکه بنویسم . مدتیه ساکن شیراز شدیم کم کم داره گشادی به ما هم سرایت میکنه . اولیش همین بود که رضا دانشگاه شیراز قبول شده و ما هم همگی مثل پرستوها کوچ کردیم . البته از نوع اون پرستوهایی که نمیخواستند بیان ولی مامانشون به منقار گرفتشون و بردشون (باید بگم منقار یا نوک؟ منقار مربوط به کلاغ نمیشد؟) . الان برای تعطیلات نوروز اومدیم بوشهر . تا از وطن دور نباشی نمیفهمی که چجور ممکنه فلکه برج رو ببینی و هوس نکنی از ماشین پیاده شی بر خاک وطن زانو بزنی و ببوسیش. اتفاقات بعدی رو بعدا مینویسم ...


http://www.up.iranblog.com/images/g9oo5fkjivl5iikwxgb2.jpg


این اثر هنری رو میبینید؟ بهار کشیده . رودخونه رو میبینید؟(مشکی رنگ زده). میدونید اون چیزی که روی سر رودخونه اس چیه؟ (همین که شبیه گله) . اولش بهش توجه نکرده بودم . دفعه بعد که اومد بهش گفتم این چیه؟ یه جور که انگار یه چیز واضحه میگه : خب شیر آبشه دیگه!

اون تپه ای که سمت راسته هم اتوبوسه . اون نقطه های زیر اتوبوس چرخهاشه (نه که اتوبوس طولش زیاده پس چرخاشم باید زیاد باشه!) . محتویات داخل ماشین صندلیها و بالا هم شیشه هاست . اینو تند تند کشیده . سر حوصله که میکشه صندلیها سر جاشونند. این دختر فوضوله که ژست گرفته هم همین بهار پیکاسوهه


http://www.up.iranblog.com/images/xh3w76bsgzh0keq16p6.jpg

حدیث امروز :

شام بخورید هرچند مشتی خرمای کم بها . زیرا شام نخوردن مایه پیری و ناتوانی است (حضرت محمد)

پیشنهاد امروز :

اگه دنبال یه کتاب خلاصه و نکته گوی عالی همراه تست کنکور سالهای قبل هستید پوران پژوهش رو پیشنهاد میکنم. وقتی میخونم از بس شیرین گفته سیر نمیشم


02:32 AM | الهه | چی تو مغزت داره وول میخوره [0]
 

 
مهر 1390
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آخرین یادداشت ها
گاهی گمان نمیکنی که میشود اما میشود
نمی خوام نمیام
تعبیر حاملگی من
چهارشنبه سوری در وقت اضافه
خورشید و کوه و رودخونه
فلکه  یا.را.نه ها
ضامن
کلاغ پر    گنجشک روی بوم پر
پیوندتان مبارک
پدیده ای به نام داربی
یه کاری که هیچوقت تصمیمشو نگرفتم
[ بدون عنوان ]
عقده ی پیشنهاد نوشتن
شب با من بودنت خوش (قسمت دوازدهم)
شب با من بودنت خوش (قسمت یازدهم)


آرشیو
دی 1387
بهمن 1387
اسفند 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1388
خرداد 1388
تیر 1388
مرداد 1388
مهر 1388
آبان 1388
آذر 1388
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
مهر 1389
آبان 1389
آذر 1389
دی 1389
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
تیر 1390
مهر 1390


موضوع بندی
لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان
35779

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com
>>